نقدی بر نمایش تالاب هشیلان: این روایت دردناک هنوز تمامی ندارد

یکشنبه 05 آبان 1398 ساعت 21:50

آرخه نیوز _ رضا آشفته: تالاب هشیلان مرتبط با جنگ تحمیلی است و این نمایش درواقع به آسیب های ناشی از جنگ هشت ساله تحمیلی می پردازد که هنوز هم دردهایش در میان مردم کوچه و بازار پراکنده است و این روایت دردناک هنوز هم تمامی ندارد.

 به هر حال می دانیم که هر بار جنگ و آتشی در می گیرد از یک سو شرارتی برپاست که سرانجام نیکی را برای آن مردمان دربر نخواهد داشت چنانچه امروز کشورگشایی ترکیه در شمال سوریه نوعی نسل کشی به شمار می آید و این شرارت دامن گیر مردمان هر دو کشور خواهد بود و بی دلیل این خون ها بر زمین ریخته خواهد شد چنانچه ما برادر و خواهرانی هستیم که همواره باید چشم در چشم هم زندگی کنیم و بدانیم این مرزها نشانه همسایگی ما هست و نه خصومت و دشمنی که از سوی دست های پنهان و چپاولگران جهانی بر ما تحمیل خواهد شد.

مگر نه اینکه امروز مردمان ایران و عراق این برادرانگی را فریاد می زنند پس صدام و رژیم بعث کورکورانه هشت سال جنگ را به دستور دارندگان قدرت بر ما و خودشان تحمیل کرد و هنوز هم این دوران آسیب هایی دارد که مردمان دو سوی مرز لمس اش می کنند و همواره آهی از این دردها و دردناکی های زمانه بر جای مانده است.

روایت های عاشقانه

روایت های عاشقانه، همیشه خواهان دارد چون که عشق بهترین حس انسان ساز است. اگر عشق نباشد، مرده ایم و آنچه ما را با امید و انگیزه می گرداند همانا عشق است و عشق امر و مهری گسترده و بی پایان است و از تلاطم روحی و روانی دو انسان و در رابطه ای که به مجاز تعبیر می شود شکل می گیرد و تا بیکرانگی عشق حقیقی گسترانیده خواهد شد. عشق امری حیاتی و تبلوری جانکاه برای زیستن و بستر ساز زندگی مسالمت آمیز است. عشق مبنای خانواده است و زناشویی و در آن مادرانگی و مهر مادرانه شکل می یابد و فرزندانی که لبریز از عشق خواهند شد و این عشق می گسترد تا بی کرانه ها و در آن باورهای عرفانی و حقیقی رشد می یابد. اما در درام تالاب هشیلان ما در غیاب عشق است که رنج می کشیم. اگر صدام عاشق بود، حتما انسان بود و اگر انسان بود از خوی ددمنشانه و درندگی های بی امان بری بود اما چون عاشق نبود و درکی از عشق نداشت سینه اش مالامال از زشت خویی بود و آماده ی هر نوع جنگ و شرارت... صدام فکر می کرد سه روزه تهران را فتح می کند و سهم خواه خوزستان است و آن را استان عربستان می نامد و پیوست می کند به کشورش اما بی خبر از این هشت سال مقاومت مردمانی ساده و بی پیرایه؛ یعنی اینکه ما دفاع می کنیم از ناموس وخاک مان و می میریم برای این عشق! همین چالش و برخورداری حس درست به آب و خاک است که باز هم در همان روال عادی این مفهوم گسترده را مبنایی قرار می دهد در هر جغرافیایی... اگر حق و حقوقی هست باید برای همه باشد و حدود و ثغورش هم باید پابرجا بماند. تجاوزگری نیازمند پاسخ است و عشق صلابت خود را در این نوع مقاومت ها و دفاع در برابر حقانیت ها اثبات می کند. در این نمایش حمید (با بازی محمد صدیقی مهر) و سالومه (با بازی آیه کیانپور) دو قربانی و آسیب خورده از جنگ هشت ساله اند.  

یک خانواده ایرانی

این نمایش، داستان یک خانواده ایرانی است که هرکدام از کاراکترهای این نمایش داستان مجزا از زندگی خود را روایت می‌کند و در نهایت نیز تمامی این داستان‌ها به یک داستان ختم می‌شود. دختری به نام سالومه عاشق پسر خاله جبهه رفته اش به نام حمید است اما این پسرخاله نمی خواهد بین آنها وصلتی باشد و دختر به ناچار زن یوسف برق کش می شود و قصه در پیچ و خم وصل ناچاری و ناسازگاری این زوج به جدایی و قطع نخاعی شدن دختر می انجامد و...

سینا (با بازی مسعود شاه کرمی) برادر سالومه است و در دانشگاه تئاتر می خواند و حالا متوجه شده که در این رشته آینده و شغل و درآمدی اندیشیده نشده است و همه چیز باری به هر جهت و سوار بر شانس و خوش اقبالی هنرجویش بستگی است که چگونه بتواند هنرمندی اش را اثبات کند و خریدارانی داشته باشد. او عاشق دختری است که در این تکاپوی نشدن ها و بی پولی ها باید از ایران کنده شود و برود و حالا سینا بماند با کلی آرزو و تلاش پیش روی است که با امیدواری هایش شاید بشود کاری کند کارستان!

یوسف زحمتکش است و از شهرستان به پایتخت آمده برای استقرار یک زندگی بهتر و در اینجا به زحمت توانسته در یک زیر پله مغازه ای دست و پا کند برای تعمیرات ابزار برقی مردم و بسامانی اش در همین یافتن کار و فراهم کردن لقمه حلال است اما سالومه زن دلخواه او نیست با تعصبات و پیشینه و باورهایش نمی خواند. انگار تجاوزی بوده و کتمانی از سوی سالومه و مادرش که در زمان آزمایش هایی برای باردار شدن، آن آسیب اجتماعی، زمینه ساز ناباروری و دل شکستن های یوسف می شود. او هم باید تن به جدایی بسپارد.

مادر (با بازی نوشین تبریزی) هم داستان جدایی از یک جوان دیگر در جوانی اش را تجربه کرده و شاید از سر ناچاری تن به ازدواج با صادق (با بازی افشین سلیمان پور) داده اما این رابطه با همه مهر و عواطف اش هنوز زنگار بسته از آن تلخی هاست و این داماد سر خانه تاب نمی آورد نیش زبان های همسرش را و ترجیح می دهد در محل کارش به زندگی ادامه دهد.

حمید دردناک ترین تراژدی را با خود به صحنه آورده است و در سکوت و خاموشی دارد کار خودش را می کند و در خلق و آفرینش به حس بهتر زیستن راه یافته است.

آقاجان (با بازی یعقوب صباحی) که درواقع پدربزرگ مادری این خانواده است، در آنجا کنج عزلت گزیده و روزهای آخر عمری را طوری سپری می کند که گره گشا و غمخوار فرزندانش باشد. او مغازه را می فروشد که دست و بال سینا را بگیرد برای ازدواج با دلداده اش اما آن دختر دیگر از ایران رفته و دیگر دیر شده برای چنین پیوند و وصلتی! او سامان بخشیده به زندگی دختر و نوه بر جای مانده اش حمید که والدینش را در یک حادثۀ رانندگی از دست داده است. آقاجان هنوز هم می خواهد چاره اندیش دردهای حمید آسیب خورده ازجنگ و سالومه بر جای مانده از یک آسیب دیگر اجتماعی باشد و هر چند وصلت غیرمتعارف را برای آنان تعریف کند و بتواند آن دو را در کنار هم قرار دهد.

گونه بندی و گوناگونی نگاه و شیوه

اگر به دنبال فهم بهتر این نمایش باشیم باید به لحاظ گونه بندی و سبک نوشتار و اجرا در آن جستجویی کنیم. در ظاهر امر ما با یک ملودرام با چاشنی واقعیت های تلخ زندگی همراه هستیم. ملودرام هست چون در آن با غلیان های احساسی و عاطفی مواجه می شویم و در آن حضور و غیاب عشق بسیار پر رنگ هست و ماجراها و آدمها دور چرخدندۀ عشق در پیچ و تاب اند و چالش هایی با همدیگر دارند. اما ملودرام بودن در بستر روابط خانوادگی و زناشویی چنان در هم تنیده شده که تلخی های واقعی در آن بارزتر می شود و در واقع ما در اجرا با یک نمایش در سبک و شیوۀ رئالیستی همراه می شویم و البته به گونه ای هم در آن پایان باز نهاده شده که با گفتن پرسش هایی آینده و روال رو به پیش آن وضعیت را به مخاطبانش واگذار می کند و این هم برخورداری از خرده پیرنگ را که مرسوم شیوه مینی مالیستی (کمینه گرا) را جایگزین پیرنگ خطی و کلاسیک می کند که دیگر در این حالت همه چیز کامل نخواهد بود و در آن واقعیت هایی منطبق با همین روزهای ما که در آن روابط خانوادگی، بروز سنت ها و اخلاقیات،  دانشگاه رفتن و ازدواج و بسیاری از باورها پرداخته می شود، به اجرا درآمده است. یعنی ما با متن و اجرایی چندگانه و تلفیقی همراه می شویم که هر یک از این گونه ها و سبک ها نوعی تحلیل و رویارویی متفاوت و متنوع را در برخورداری از این شرایط به نمایش درآمده پیش رویمان قرار خواهد گرفت.

بازیگری و همه چیز

نمایش تالاب هشیلان در بستر خانوادگی رویدادهایش را پیش می برد، پس باید به لحاظ بازیگری در آن حس و حال بازیگر برجسته شود اما از آن سو نیز نمایشنامه به پردازش مینی مالیتسی بسنده کرده است بنابراین باید کارگردان ضمن حسآمیزی های به ناچار، باید به دنبال مهار آن نیز برمی آمد تا بهترین شیوۀ بازیگری را در صحنه آشکار می کرد. با این پندارها، خاموشی یعقوب صباحی بهترین نمونۀ بازی در این وضعیت را آشکار می کند. او تلاش می کند که ضمن نمایش بازی در تالاب هشیلان با آشکار کردن کمترین احساساتش، در زمان وقوع رویدادهای خشن به دنبال مهار اهل خانه باشد که اتفاق ناگواری به رخ ندهد.

نوشین تبریزی، در نقش مادر سعی کرده دلسوز باشد و کمی هم لوس برای شوهر و فرزندانش... اما با آنکه این گونه بازی کردن کار راه انداز است اما او می توانست قابلیت های بهتری برای این نقش بیابد که هم مثل دیگر بازی هایش تکراری نباشد و هم حس و حال حاکم بر اجرایش را قرص و محکم تر گرداند. به هر تقدیر در این خانه فقط ملودرام نیست که ماجراها را  سمت و سو می دهد بلکه پس از تراژدی حمید (که در لنگیدن پا و ماتوانی جنسی اش نمودار هست)، یک تراژدی دیگر هم برای سالومه (اقدام به خودکشی و قطع نخاعی شدنش) رقم خواهد خورد و درک و درنگ این لحظات بازی مادر را پیچیده تر خواهد کرد.

افشین سلیمان پور، در نقش پدر تلاش زیادی کرده اما هنوز افق و روشنایی پیش روی ندارد که هم سرخانه بودن را نمایان کند و هم عواطفی در برابر این دو شکست برای فرزندانش سینا و سالومه که هر کدام به گونه روانش را آزار و اذیت خواهد کرد. اتابک نادری و مسعود شاه کرمی هم در آن حدی هستند که خط و خطوط بازی و نقش را رعایت و البته اینها هم می تواند در قالب نقش هایشان درخششی هم داشته باشند، اگر به دنبالش باشند.

شاید سخت ترین و پیچیده ترین نقش برای محمد صدیقی مهر در این متن در نظر گرفته شده باشد اما بنابر درک ناصحیح از ارائه درستش گروه غافل مانده اند. او ناتوان جنسی است و به قول خودش آن مردی نبوده که سالومه را زیر چتر مهر و عشق اش نگه دارد و بنابر هاماتیار (نقض تراژیک) او این هست که مردانگی اش  را در لفافه تعصب ها و باورهایش گم و گور می کند که دیگران درباره اش زیاده گویی نکنند و مضحکه عام و خاص نباشد؛ بی آنکه بداند این ندانستن از سوی سالومه او را به یک دردسر بزرگ تر خواهد برد. این مرد وقتی مورد ترکش خمپاره واقع می شود دچار آسیب در دستگاه تناسلی شده و این ناتوانی آنقدر هست که درمان نشده باشد. به هر روی علائم و نشانه هایی پس از این ناتوانی به شکل بارزی وجود دارد که در سر و صورتش مشهود است و به دلیل بر هم ریختن نظم هورمونی از آن نشانه های مردانه نیز دور خواهد شد و دیگر ریش پر پشت و مردانه نخواهد داشت و حتی صدا و گفتارش هم نرم و زیرتر از گذشته خواهد شد و به لحاظ روانی نیز از حنبه های خشن و مردانه به دور خواهد ماند و بیشتر با جنبه های زنانه وجودش زندگی را دنبال خواهد کرد. یعنی از بُن و بنیان این نقش فهمیده نشده و همین طوری دارد ایفا می شود. اما این کل بنیان این وضعیت و درام هست و نباید از آن ذره ای غافل ماند. با آنکه صدیقی مهر بازیگر توانمندی است در این تحلیل اشتباه و هدایت نادرست نوشین تبریزی کاملا از مسیر نقش دور مانده است.

آیه کیانپور از جمله بازیگران این نمایش هست که به درستی نقش سالومه را درک کرده اما هنوز با یک سری جابجایی های لازم می تواند نقش آفرینی اش را نیرومندتر از حال حاضر ارائه کند. او بازیگر حسی است و توان خوبی هم برای این شیوه بازی دارد اما او می تواند با فهم درست روال نقش آفرینی اش، حس و حال درونی مخاطبانش را به چالش بکشد و در یک سری جابجایی ها آن حال و هوای حقیقی را به دور از باورها و گمانه زنی های مخاطب به چالش بکشاند. این نوع بازی و رفتار ضد حس این گونه هست که در آن روال عادی باید در اوج یافتن ها به گونه ای رفتار کرد که حس و حال مخاطب برهم بریزد اما در جای دیگر، آن حس و حال واقعی را اما به دور از پیش بینی های مخاطبان به بازی گیرد. بازی او در این درام بسیار حیاتی و موثر است وحتی بازی ضد حس او می تواند فراز و نشیب های دیگر نقش ها را هم به بازی بگیرد و به گونه ای مکمل بازی آنها باشد. در صحنه آغازین؛ که به درستی حمید و سالومه در دو نور موضعی دور از هم قرار گرفته اند و یکی از بهترین میزانسن های نوشین تبریزی هم هست به این دلیل که این اکسپرسیون ها می تواند دیباچه ای برای شکل یافتن بقیه روایت ها و رویدادهایی باشد که در کل اثر تنیده شده است. آیه کیانپور در این صحنه نباید اشک بریزد بلکه باید فقط بغض کند؛ این بغض همان روالی است که او را به سوی تراژدی می کشاند. این بازیگر همچنین در صحنه پیش از اقدام به خودکشی و انداختن خود به پایین طبقات نیز باید کمی مرموزانه تر و خاموش تر عصبانیت و درواقع انزجار خود از این شرایط تحمیلی را بازی کند و در نهایت زمانی که با حمید از بیرون و سوار بر ویلچر به خانه برمی گردند، او فقط خاموش گوشه ای یله نشده است ودچار غلیان حس و درد است و در آن خاموشی بی صدا دارد اشک می ریزد که حمید را به گریه ها و فریادهای بلند وامی دارد. این اعتراف به گناه هست که در بازی حمید همه چیز را به جولانگاهی عینی تر و ملموس تر خواهد کشانید که حالا سالومه هم از این آسیب های ریشه دار در آن جنگ تحمیلی دارد زخم اساسی و دنباله داری می خورد و یک عمر باید با این قطع نخاع بسازد و بسوزد و تنها چاره اش شاید مرگ باشد و...

پیامدی واژگون

نوشین تبریزی از اینکه سه نقش کلیدی را در اجرای تالاب هشیلان برعهده گرفته است، به پیامد کاملا خوشایندی دامن نمی زند. البته او می توانست به استخدام دستیاران، مشاوران و دراماتورژهای کارآمد و با دانش در نقد شدن خودش در مقام نویسنده، کارگردان و بازیگران و البته هدایت بهتر بازیگران بکوشد و فضای موثرتری را برای متن اش طراحی، ترسیم و اجرا کند. الان لحظه های قشنگی دارد و هنوز آن تراشیدگی ها و زیور و آلات لازم را برای جلوه گری هایش کم دارد و باید کار همچنان رتوش شود و مخاطب بتواند دریچه بهتری را برای درک بهترش بیابد و این اندازه یعنی درهم شدن چیزهای ناب و غفلت ها و فراموشی ها و کم آوردن های حسرت برانگیز برای اینکه خیلی بهتر از این هم می شود تالاب هشیلان را ارزانی مخاطبان حساس و سختگیرش کرد چون توش و توان پنهانش همچنان با این متن و بازیگران محسوس است. برتولد برشت در مقام نویسنده و کارگردان همیشه به دراماتورژی برای عمق بخشیدن به کارهایش بهره می برد و چرا نباید این راه و روش های بزرگان و الگوهای تئاتری جهان متر و معیاری برای ایجاد انگیزه های تیرومند اجرایی در صحنه تئاتر ایران لحاظ نشود و نباید از این کارآمدی ها بهره مند شویم!

او متنی را نوشته که به دنبال بیان حقایق ناشی از جنگ برآمده و حیف است که در اجرا به بیانی درست تر، این گروه بازیگران با حوصله و تدبیر نرسیده باشند و بسنده کنند به نخستین ایده هایی که هر مخاطبی هم می تواند آنها را گمانه بزند و چه سخت تر می شود این چیره شدن بر حس و حال قابل پیش بینی تماشاگران که بشود بنابر همان روال کمینه گرایی و ایده های خلاقه تر و حتی شاعرانه تر نقش های استعاریک و چند وجهی در صحنه رخ نمایی کند و البته همۀ اینها در همین روزهای اجرا هم با کمی دقیق شدن و تمرین های مکمل شدنی است.